سفارش تبلیغ
صبا

دلنوشته های یه دختر

بارون بارید.....

ا اینکه دیروز صب هوا افتابی بود...

اما شب بارید

بعضی وقتا یه دعا میکنیمو وقتی انجام میشه میگیم....

کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم...

اما

اگه هزار بارم زمان برمیگشت عقب....

بازم من از خدا اخرین بارون اردیبهشتو میخواستم

دیشب بچه خواهرم بهم گفت مگه بارون اردیبهشت....

چه فرقی داره با ماه ها دیگه....

نمیدونستم چجوری بهش بگم.....

گفتم خیلی فرق داره...

اصلا...

بارون اردیبهشتی.....یه چیز دیگست

یه حالو هوا خاصی داره...

اردیبهشت بهترین ماهیه که میشد خدا بذاره...

فک نکنم منظورمو فهمیده باشه....

منظورمو فقط کسی میفهمه.....که وقتی بارون میاد تو این ماه

وقتی ریه هاشو پر میکنه از اون هوا....

با بوی خاک.....

بوی...خدا و اردیبهشتم حس کنه...........


نوشته شده در یکشنبه 91/2/31ساعت 10:19 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |

حتی اگه یه دنیا واژه ام کنار هم بچینم

بازم سخته بگم چه حالی دارم

بعضی چیزا رو نه میشه گفت

نه میشه نوشت

این جور موقع ها دلم بارون میخواد....

.................................................................

 

 

اصلا بهاره و بارونش...

و بوی خاک بارون خورده....

شاید اسمون ازم دلخوره.....

اخرین بار که میبارید.......

بی توجه بهش رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم تا قطع بشه

اسمون غرید....فک کنم عصبانی شده بود...

اما من بازم نرفتم زیرش...

اسمونم لج کرد....

شدیدتر بارید...

قطره ها بارون با عصبانیت میخوردن به سقف ایستگاه اما.......

من نرفتم زیر بارون

حتی زیر بارون مثه همیشه دعا هم نکردم

اخه هر سری دعا میکنم.....

هر سری نگامو دخیل میبندم به قطره ها بارون......

بازم حاجت نگامو نمیده......

شاید اسمون ازم دلگیره.....

شاید داره تلافی میکنه و نمیباره.....

..........................................................

 

.

.

.

.

امروز 30 اردیبهشت...

اهای اسمون....

تا فردا نباری.....دیگه هرچقدم که بباری بارون اردیبهشتی نمیشی هاااااااااااا

فقط 30 روز وقت داری برا بارون بهاری

ناز نکن.... هرچقدم که ناز کنی فایده نداره

دل من نمیاد منت کشی....

.

.

.

.

اهای غریبه هایی که میخونید حرف دلمو

این روزا....

من با اسمون قهرم...

خیلی وقته دلم هوایی شده 

اسمون با من لج کرده....

حاجت منو نمیده......

شما به جای من زیر بارون دعا کنید ........

اگه بارید....

 


نوشته شده در شنبه 91/2/30ساعت 2:54 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

خسته نشستم تو مترو....

صندلی زود پر شدو چند نفریم وایستادن......

یه خانومی بغل دستم نشسته و داره با خانومی که وایستاده و نتونسته رو صندلی بشینه حرف میزنن....

کمی دقت میکنم ببینم چی میگن....

انگار تو دانشگاه با یه ادم دعواش شده بودو اونو تعریف میکرد....

خانومه داشت میگفت..... : برگشته بهم میگه خدا رو خوش نمیاد.....خوردن نداره این پولا.......

منم گفتم:...کودوم خدا؟....... خدا رو دیدی خودت؟...میدونی هست؟...... 

خندم گرفت......

اروم بهش گفتم...خانوم ؟

سرشو برگردوند طرف من.......و گفت : بله؟

گفتم... الان این قطار با چی حرکت میکنه؟

شاید فک کرد خل شدم.... یا شوخی میکنم... تعجب کرده بود....

اروم گفت....برق!

گفتم...: شما برقو دیدی؟ میدونی هست؟؟؟؟؟

فهمید منظورمو....گفت : نه....اما حرکت مترو.... نشون میده که برق هست....

گفتم دلیل برا اثبات وجود خدا میخوای؟....

من..اب.....زمان....... زمین...... کلی سیاره...همین مترو....... خون تو رگت.......این همه چیز داره حرکت میکنه.....نمیبینی.... 

دلیل میخوای برا وجود خدا؟؟؟؟؟.....(اروم یه تار موم رو کندمو گرفتم جلو روشو گفتم)....اینم دلیل!.....

فقط نگام کرد.... میدونستم ته دلش مطمئنه خدا هست........دستمو اروم گرفتو کمی فشار دادو گفت....مرسی... 

فقط یه لبخند زدم....

اخه...هیچی نمیتونستم بگم....

!!!!!!ایستگاه میدان ازادی!!!!!!!!!

زود بلند شدم... دوس داشتم زودتر برم بیرون....

خوب شد دوستم کارش تو نمایشگاه کتاب طول کشیدو نتونست بیاد.. نیاز داشتم کمی تنها راه برم......

باید با خدام حرف میزدم.....

.

.

.

.

.

خدایا میدونم...میدونم...میدونم..میدونم......هستی....اما نمیدونم چرا گناه میکنم......

.

اهای ادما.....سکوت خدا..... از رضایت نیست..... از صبره........

.

عجل لولیک الفرج.......

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 91/2/28ساعت 9:15 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |

بعضی فیلما.... رده سنی داره.....

منفی 12 سال

منفی 13 سال

منفی 18 سال........

بعضی وقتا....

بعضی صحنه ها فیلم زندگیم.....

منفی خداست........

یعنی....هم منفی از خدا و بدون خداست....

هم منفی خداست..... یعنی نباید خدا ببینه

خدایا نبین....

بعضی قسمتا که رسید....چشماتو ببند....

به خدا هنو ادم خوبم پیدا میشه 

خدایا باهامون قهر نکنیا......

ناراحت نشی یه وقت ازمونا....

اصلا

اصلا بزن این فیلم بره جلو.......

 صحنه ها بدش  بره.......

برسیم اونجا که ناجی میرسه..... قهرمان داستان پیداش میشه.......

بزن بره جلو.... میترسم...وسط این فیلم خوابم ببره.....

و نتونم نجات دنیا رو ببینم.......

خدایا......

عجل لولیک الفرج.........


نوشته شده در پنج شنبه 91/2/28ساعت 8:35 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |

آن حضرت طبق مشهور، سه شنبه ، دوّمین روز از ماه رجب ، سال 212 هجرى قمرى (2)، در قریه اى به نام صُریا سه فرسخى شهر مدینه منوّره دیده به جهان گشود.(3)

نام : علىّ(4) صلوات اللّه و سلامه علیه .

کنیه : ابوالحسن و ابوالحسن الثالث .

لقب : هادى ، ناصح ، متوکّل ، نقىّ، مرتضى ، عالم ، طاهر، طیّب ، عسکرى ، أ مین ، ابن الرّضا و... .

پدر: امام محمّد، جواد الائمّة علیه السلام .

مادر: سمانه - از اهالى مغرب - و معروف به سیّدة بوده است .

نقش انگشتر: ((اللّه رَبّى وَ هُوَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِه )).

دربان : عثمان بن سعید عمرى .

مدّت عمر: آن حضرت سلام اللّه علیه ، مدّت شش سال و پنج ماه در حیات پدر بزرگوارش ؛ و نیز پس از شهادت وى ، مدّت 33 سال و 9 ماه رهبریّت و امامت جامعه را بر عهده داشت .

جمعا عمر پُر برکت آن حضرت را حدود 41 سال و چند ماه گفته اند، که مدّت بیست سال و اءندى از آن را در شهر سامراء، تحت نظر حکومت عبّاسى به طور إ جبار إ قامت داشت .

مدّت امامت : بنابر آنچه که بین گفتار مورّخین و محدّثین مشهور است : آن حضرت ، روز سه شنبه ، پنجم ماه ذى الحجّة ، سال 220 هجرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش به منصب امامت و خلافت نائل آمد و حدود 33 سال و 9 ماه ، امامت و هدایت جامعه اسلامى را عهده دار بود.

آن حضرت پس از شهادت پدر بزرگوارش ، مرتّب در حصر و تحت اذیّت و آزار دستگاه ظلم و جور خلفاء بنى العبّاس و مخالفین قرار داشت ؛ و بیشتر مدّت امامت خود را یا در زندان و یا تحت نظر جاسوسان و مأ موران حکومتى سپرى نمود.

و اگر هم بر حسب ظاهر آزاد مى شد، غیرمستقیم برخوردهاى حضرت و نیز رفت و آمد افراد را به حضور ایشان ، تحت کنترل شدید قرار مى دادند.

امّا براى آن که افکار عمومى خدشه دار نگردد، به طور ریاکارانه در ظاهر و در موقعیّت هاى معیّن ، حضرت را تکریم و تعظیم مى کردند.

ولى به هر حال کینه و خباثت و سخن چینى افراد کوردل ، امام علیه السلام را به حال خود وا نگذاشت ؛ و سرانجام حضرت را به وسیله زهر مسموم و به شهادت رساندند.

و به همین جهات سیاسى و حکومتى ، امام علیه السلام کمتر توانست ، مسائل دین را در امور مختلف مطرح نماید و یا جلسات درس تشکیل دهد.

بدین جهت سخنان حضرت ، نسبت به پدران بزرگوارش کمتر در بین کتب تاریخ و حدیث دیده مى شود.

و همچنین براى اثبات مظلومیّت حضرت ، همین کافى است که دفن جسد مطهرّ آن بزرگوار نیز در خانه خود آن حضرت انجام گرفت .

خلفاء هم عصر: امامت آن حضرت با حکومت و ریاست هفت نفر از خلفاء بنى العبّاس به نام هاى : واثق ، متوکّل ، منتصر، مستعین ، معتّز، معتمد و معتصم مصادف شد.

مام مظلوم علیه السلام اختلاف است ؛ ولى مشهور بین علماء گفته اند: شهادت آن حضرت ، روز سوّم ماه رجب ، سال 254 هجرى قمرى (5) مى باشد، که در زمان حکومت معتصم به وسیله زهر مسموم و به شهادت رسید؛ و جسد مطهّر و مقدّسش در شهر سامراء، در منزل شخصى خود حضرت دفن گردید.

فرزند: حضرت داراى چهار فرزند پسر به نام هاى : امام حسن عسکرى علیه السلام ، حسین ، محمّد و جعفر؛ و نیز یک دختر به نام عایشه بوده است .

نماز امام هادى علیه السلام : دو رکعت است ، در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد، هفتاد مرتبه سوره توحید خوانده مى شود؛ و پس از آخرین سلام ، تسبیحات حضرت فاطمه زهراء علیها السلام گفته مى شود.(6)

و سپس نیازها و حوائج مشروعه خود را از درگاه خداوند متعال طلب مى نماید، که إ نشاءاللّه بر آورده خواهد شد.


نوشته شده در سه شنبه 91/2/26ساعت 7:44 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

بعضی وقتا....یه اتفاقی میوفته که ادم فقط میتونه بگه

اللهم عجل لولیک الفرج........

.

.

.

 



نوشته شده در دوشنبه 91/2/25ساعت 12:16 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |

دوباره بی خوابی.........

دوباره دلم گرفته..........

همه ادما میگن....

خواهی نشوی رسوا.......همرنگ جماعت شو.......

اما...... نمیگن همرنگ کودوم جماعت.......

همرنگ جماعتی که سوار ماشین شاسی بلندش پشت چراغ قرمز شیشه ماشینو میده بالا تا یه وقت نکنه کمی پول خرج یه شاخه گل کنه؟

یا جماعتی که التماس میکنه اقا فقط یه شاخه گل بخر؟

جماعتی که گرسنگی کوچیک ترین مشکلشه........

کودوم جماعت؟..... همرنگ کودوم جماعت بشم.... 

یکی برا من معنی کنه.... کجان اونایی که دکترا ادبیات گرفتن........

من تو فهم این ضرب المثل مشکل دارم..........

برام هضم نمیشه

دلم میخواست ماه رمضون بود........

تا همرنگ جماعت میشدم....

همرنگ جماعتی که اخرش پیش خدا رسوا نمیشدم....

خدایا....فقط تو میتونی کمک کنی..........

دلم خیلی وقتا میلرزه خدا.....

حتی بعضی وقتی با دیدن بعضی چیزا.... دلم به همه چی کافر میشه

خدایا.... کمکشون کن......همین

.

.

.

بازم ذکر همیشگیم........: الا بذکر الله تطمئن القلوب

تا توانی ساده و یکرنگ باش....قالی از صد رنگ بودن زیر پاست

 


نوشته شده در یکشنبه 91/2/24ساعت 7:14 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |

 

همه میشنون صدا ادمو.

.اما بعضی وقتاست که ادم نمیتونه حرف بزنه

نمیتونه بگه چه مرگشه

س........ک........و...........ت..................... میکنه....

و باید گوش بدی.....با گوش احساست....تا بشنوی چی میگه.....

اما فک کنم همه ادما احساسشون ناشنواست....

نمیشنون......

هیچ کودوم....احساسشون کر شده

شایدم گیر کردن تو ضرب المثلا قدیمی و میگن....سکوت علامت رضاست.....

صدا سکوت کر کنندست.... 

اما ادما گوششون به صدایه سکوت اشنا نیست...

 

گلا رو پر پر میکنن..... له میکنن........ خشک میکنن...... چون گلا سکوت کردن ........فک میکنن درد ندارن....

احساسیم ندارن.....

 

شایدم برا همینه...معنی سکوت خدا رو نمیفهمنو بازم رو گناهشون پافشاری میکنن......

هی اونا گناه میکننو خدا سکوت..........

 

دلگیرم از ادما.......

که خودشون سنگی انو.....میشکننت...اگه مثه خودشون نباشی......

خستم از رفتن......اما اخر جاده زندگی هنوز معلوم نیست.....

کاش حداقل به یه بن بست میرسیدم..........

 

 

 

 غریببه  بیا گوش بده....نمیخوام صدا سکوتو بلد باشی

بیا با نگاهم برات ترجمه میکنم

تو فقط بخون...............

 

چنتا نکته:

1.بعضی وقتا.....دلم با نوشتنم اروم نمیشه..........دلگیریام تموم نمیشه..........بیشتر و بیشترو بیشتر دلگیرم میکنه.......این جور موقع هاست که دلم فقط میخواد برم..... اخر دنیا بشینم.... فقط نگاه کنم.......بازی کردن ادما رو تو بازی زندگی

3.. تو دیگه سکوت نکن.... ادما نمیفهمن.... حرفاتو سکوت نکن...فریاد کن.....

4....تو دیگه سکوتا رو نزن پا رضایت....... معنیشون کن..بخونشون.....تا یکی مثه من...نیاد تو دنیا مجازیو بنویسه:..... احساس ادما کر شده.........

 

 

 


نوشته شده در شنبه 91/2/23ساعت 11:19 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |

غریبه ی دلنوشته هام....

غریبه ی بی وفام.....

فرهاد من...!....اره.....خیلی شبیه فرهادی.....

فرهاد....تیشه میزد..... به کوه...... و ...کوه رو میشکست......برایه به دست اوردن شیرینش.....

و .........

تو.........تیشه میزنی....به ریشم....به من...غرورم....به احساسم...به دلم.......و میشکنیم......برایه....به دست اوردن شیرینت......

شیرینی که منو برا تو ........ و دنیا رو برا من..........تلخ کرد....

.

.

.

.

.

اما من اصلا مثه فرهاد نیستم.....

فرهاد خیلی زود باور کرد ...وقتی یکی بهش گفت شیرین دیگه نیست.....

اما من....

وقتی کل دنیا بهم گفت نیستی.....

حتی وقتی خودت بهم گفتی ......

باور نکردم.....

هی غریبه....میدونم....میدونم جذب شیرینی هیچ شیرینی نشدی........

میدونم...

میدونم همه....حتی خودت .....دروغ میگید.....میدونم...

میدونم هنو دوسم داری.........

.

.

.

خدا....تو بگو بهش....بگو بس کنه این شوخیو....

دیگه داره بی مزه میشه..... بگو شوخی نکنه...

یه وقت  دلم جدی میگیره ها.....

 


نوشته شده در شنبه 91/2/16ساعت 5:4 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

شاطری میخونه

با همون لحن دعاگونه و ملتمسش....

چقد وقتی میخونه دلم میگیره.... یه چیزی ته صداش هست

بغض میکنم.....

روم نمیشه به خدا بگم تو زندگیم مشکل دارم

اخه مشکلم خیلی کمه.....

همه میگن

همه میگن مشکلت کوچیکه....کمه....

اما....

خب منم کوچیکم....منم کمم.....

این مشکلات شاید برا همه کم باشه اما برا من کوهه درده........

مثه مورچه ای که یه قطره شبنم براش زیاده....

خدایا.....دلم میخواد بیای پیشم

فقط امروز

فقط امروز برا خوده خودم باشی........نه برا همه ی دنیا.....

دلم از همه دنیات گرفته.....

از ادمایی که براشون مهم نیست ...کسی از فقر جون بده

از ادمایی که فقط خودشون براشون مهمن......

دلم میخواد بیای پیشم بشینی....

سرمو بزارم رو زانوهاتو اشکامو بریزم تو دامنت.......

انقد زار بزنم..... انقد بهونه بگیرم

انقد از ادمات گله و شکایت کنم

تا دستمو بگیریو منم با خودت ببری.....


خستم

خستم از راه رفتن.....

....چرا نمیذاری بهت برسم؟.....

خستم از راه رفتن....

بهم بال بده....

میخوام از زمین برم..... 

از زمینی بودن خستم خدا.....

میخوام پرواز کنم تا خود تو........

.

.

.

 

"خدا کاری بکن.........صبرم همین قد بود"


نوشته شده در شنبه 91/2/16ساعت 2:10 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

   1   2      >

 Design By : Pichak