سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلنوشته های یه دختر

بس کن شکنجه را

اعتراف میکنم

دوستت دارم

.

.

.

کلاغ قصه ها.......

برو ....من جایه تو اخر قصه ها به جایی نمیرسم

همه قصه ها تموم شد و غصه ها جاشو گرفت

برو کلاغ قصه ها....من خودم میشم کلاغ غصه ها......

دیگه یکی بود ها همش تموم شدو...جاشو داد به نبودها

دیگه نمیگم یکی بود..

نه

از اولشم نبود

اون یکی

همش تو خیالات بود

دیگه راحت برو خونت

قصه ای نمونده..........

(متن بالایی کپی شدست)

 


نوشته شده در جمعه 90/11/28ساعت 6:14 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

چقد ادما راحت تغییر میکنن

هرچی میشن....جز ادم

بعضیا حیوون....

بعضیاام سنگ.......

چقد بدبخته اون بدبختی که اون وسط ادمه.........


نوشته شده در پنج شنبه 90/11/27ساعت 8:45 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

سلام سلام.....

شب از عروسی برگشتیم

کلی خندیدیم:)

اخه خیلی جالب بود....

اقاهه به مناسبت 22 بهمن موقع شام یه اهنگ انقلابی خوند.

خیلی جالب بود واسم

تا حالا این مدلشو ندیده بودم:)

چقد خندیدم....

خوب شد 2 3 روز دیگه شهادت نبودا وگرنه روز عروسی به مناسبت شهادت نوحه میخوندش)


نوشته شده در پنج شنبه 90/11/20ساعت 12:57 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

اینم از لوگو شرکت داداشم.البته فعلا رو کاغذه:)

شرکت چوبو کابینت ابنوس.........

اولین باره که لوگو میکشم...هنوز داداشم ندیدتش:)

 ابنوس اسم یه درخته....

که چوب خیلی گرونیم داره......

و اسم شرکت...

اون درخته که اونه..

اون بالاشم که نشونه کره زمینه.

که نشون دهنده اینه که واسه کل کره زمین دیگه...صادرم میکنه:)))))))))))

نمیدونم خوب شده یا نه:)

خوب شده یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


نوشته شده در یکشنبه 90/11/16ساعت 7:30 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

هوا انقد سرده کهمرده ها تو قبراشون میلرزن.......

کنار پنجره یه یاکریم نشسته و خودشو پف کرده...

حتما خیلی سردشه....

یعنی این یاکریم چند سال عمر میکنه؟............

مشخصه که مثه ماها 100 سال نیست..

چنگیز(خرگوش داداشم)....... 5 تا 15 سال عمر میکنه.

اولا میگفتم خیلی کمه.

5 سال چیه؟

اما الان میگم کم نیست.

اصن کم نیست......

مگه یه خگوش چیکار میکنه؟......

میخوره....میخوابه....میپره اینور اونور.....

همش از رو غریزه.......

واسه ادماست که 100 سالم کم میاد.

ادمان که فکر دارن....و از عقل مثه اسلحه بر ضد خودشون استفاده میکنن.......

مثه حیوونا نیستن که همین لحظه حال باشن.

نه فکر اینده کنن.نه گذشته.نه کارایی که کردنو میخوان بکنن.

حتی فکر ناهار شامم نیستن..

تو همون لحظه زندگی میکنن....

همین الان..

5 سالو 1 سالو دوسال واسشون فرقی نداره..

کمم نیست...اما 100 سال برایه فکر ادم خیلی کمه.......


نوشته شده در یکشنبه 90/11/16ساعت 1:0 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

دیگه قلمم خسته شده از کشیدن بار احساسم به دوشش..............

بغض ها همه شکسته...........

اشکی ام نیست............

سکوت.........

دیگه تنها راه سکوته.....

از سکوتم بخون..تمام احساسم رو..................

از سکوتم بشنو.....فریاد چشمهام رو................

من...سکوت میکنم..

تو گوش کن..........

 


نوشته شده در شنبه 90/11/15ساعت 10:20 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

احساساتم شورش کرده اند.....

تو را میخواهند..........

و من....

برایه سرکوب احساساتم..

فقط اشک میریزم......

.

 

نامه دلتنگی خدا


نوشته شده در جمعه 90/11/14ساعت 6:12 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

یه عمر سیاوش قمیشی تو خونمون داد زد: من به بن بست نرسیدم........

خوش به حالت سیاوش...

چون.....

من به بن بست رسیدم............

.

.

.

.

.

.

(نیاید تو نظرات بنویسید چراو چطورو چته و صبرو خدا و ایناها.....این متنو خیلی وقت پیش تو دفتر خاطراتم نوشتم...واسه یکی دو ماه پیشه)..

من که بیشتر از یه روز افسرده نمیمونم........



نوشته شده در پنج شنبه 90/11/13ساعت 6:27 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

بعد از مرگم...دوس دارم قبرم .....

تویه دور ترین نقطه ای باشه که ممکنه..

جایی که هیچ ادمی بهم سر نزنه

نمیخوام....

احساسات الکی ادمارو

نه وقتی زنده بودم محتاج اشک ها بودم..

نه بعد مرگم محتاجشونم..

من محتاج کمی دوستی...کمی محبت.یه نگاه گرم بودم

که همه ازم دریغ کردن..

تنهایی بهتره...واسه همیشه.......تا ابد...تا اخررررررر

روی قبرم بنویسید.....به همه بگید::

...........:

شیون مکن....خواب ارامش را برهم مزن........

او سالهاست که مرده.....

مرگش را ندیدی؟؟؟؟؟؟؟؟........

سکوتش ...

نبودش....

دستان سردش...

نگاه بی روحش....

ندیده ای...

بر مزار دلش فاتحه ای نخوانده ای...

حالا چه میخواهی....

از جنازه ی بی جانش.......

رهایش کن.......

برو

.............

 

 

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 90/11/13ساعت 2:2 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

سلام سلام

بعضی چیزا هست تو این دنیا که

حس کردنش خیلی راحته

خیلی خیلی راحتو

حتی حیوونا هم حسشون میکنن

مثه چی مثه حس گشنگی...درد یا یه همچین چیزی

بعضی حسا هست که فقط ادمان که حسش میکنن

مثه عشق....مثه دلتنگی....مثه دلسوزی....

مثه حسی که بعد گل خریدن از یه بچه سر چهار راه داری...

این حسا مخصوص کساییه که ادمن

کسایی که دل دارن

اما تو این زمونه دیدن این احساسا تو ادما خیلی کم شده.....

دیگه این احساسات رفته تو موزه ها...

دیگه ادما واسه خودشون اشک میریزن نه دیگران

دیگه دیدن خیلی صحنه ها واسمون عادی شده

ادمیت چیزی نیست که بخواد به این راحتی از بین بره

ولی ما داریم از بین میبریمش.......

همیشه چیزی که عقل داره و احساس نداره خطرناکه....

چیزی که قدرت داره و احساس نداره وحشتناکه...

مثه اسلحه ای که تو دستته....قدرت داره....شلیک میکنه و میکشه اما احساسی نداره.

ادم با احساساتشه که زندست ....که هست

که ادمه.

اگه قراره بکشی تا زنده بمونی...اگه قراره ظلم کنی تا راحت زنده بمونی.....

با حیوون چه فرقی داری؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی که 3 هزار میلیار دزدید.... ادم بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه

کسی که این دزدیو کرد احساس نداشت که ندید

بچه ی سر 4 راهی رو که وایستاده تو سرما و گرما و داره پولشونو میدزده........

پدریو که زمینو جارو میزنه برایه بچه هاش....

کسیو که داره جون میده گوشه بیمارستان برایه خرج عملش...

کسیو که برایه 500 هزار تومن تو زندانه

بچه ای که رو اسفالت خیابون مشقاشو مینویسه.......

اینا رو یه ادم میتونه ببینه....

اینا رو باید با احساست ببینی نه با چشم......

کاش کمی...فقط کمی...ادم باشیم...

اما به قول فریدون مشیری:

از همان روزی که دست حضرت قابیل....

گشت الوده به خون حضرت هابیل....ادمیت مرد.....

گرچه ادم زنده بود......

........................

سالها رفتو رفت

قرن ها از مرگ ادم هم گذشت.......

ادمیت برنگشت

قرن ما..

روزگار مرگ انسانیت است.........

 


نوشته شده در پنج شنبه 90/11/13ساعت 11:19 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |

   1   2      >

 Design By : Pichak