سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

دلنوشته های یه دختر

سال 91....نزدیکه.......

چنتا دست فروش با ذوقو شوق دارن از جنساشون تعریف میکنن....

یکی داد میزنه اهااااای بیا اینور بازار

میری اونور بازار...

نه نه ...

اونور بازار دنیا.....

توی یه خونه.....

همه چی حالو هواش عوض میشه....

اصن بویه تغییر حس نمیشه

همه چی مثه همیشست....

یه زن کنارت ایستاده و نگات میکنه

بلند با ذوق....میری پیش یکیو میگی....اهای...عیده....چرا خونه تکونی نمیکنید؟...خرید؟...میوه اجیل....

فقط بهم نگاه میکنه.... تو چشماش غم هستش....

سرشو میندازه پایین.....

دستاشو میگیرم.... با خودم میبرمش سمت پنجره..

پنجره رو باز میکنم....

تمام ریمو پر از هوا میکنم....... بهش میگم ببین...نگا کن...

داره بهار میاد.....

میبرمش....تا یه مرکز خرید....بهش نشون میدم..... ببین چقد ادم اومده واسه خرید....میبینی؟؟؟؟؟؟....

این کفشامو میبینی....همیشه قیمتش 50 تومن بود...اما عید شد 100 تومن....

ولی بازم نتونستم نخرمش...اخه عیده......بهم میاد؟؟؟؟؟ قشنگه؟؟؟؟

جوابم بازم سکوته.....

دستشو اروم فشار میدمو میگم...نمیبینی؟؟؟؟؟؟..... رنگ دنیا داره عوض میشه

اشک تو چشماش جمع میشه ...میگه :.....حالا بیا و تو نگاه کن

دستمو میگیره منو میبره....... دوباره تو همون خونه....

گوشه خونه رو نشون میده....یکی رو ویلچر نشسته....به یه جا خیره شده....

شروع میکنه حرف زدن:........میبینیش؟؟؟؟؟

شوهرمه..... 5 تا عید گذشته.... اما دارم حسرت میکشم که یه بار بهم بگه عیدت مبارک خانومم...........هنوزم فقط نگاه میکنه

یخ میکنم....دستمو میکشه و میبره تو اتاق..... اونی که خوابه...بچمه...... 10 سالشه ..نمیدونم وقتی دوستاش بهش میگن عید چی خریدی چه جوابی داره بده....

بیا...بیا و ببین....

موهامو....سفیدیاشو میبینی؟؟؟؟؟..... نه نه....ببخشید باید بگم...چنتا سیاه میبینی!!!!! اونم اگه بتونی چنتا دونه پیدا کنی

طبقه بالاام صاحب خونمه.....

اونم واسه سال نو پول بیشتری ازمون میخواد!!!!!!......

اره....رنگ دنیا داره عوض میشه....

واسه من تیره تر میشه....

سیاه تر میشه....

 از خود فروشی دختر 18 سالم بهت گفتم؟؟؟؟؟؟؟

فک میکنه نمیدونم...اما میدونم...

اخه وقتی میرفت دست فروشی شهداری نمیذاشت....

اما الان شهداری کاریش نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مهمون نداریم که میوه بذاریم جلوش...اگرم داشتیم(در یخچالو باز میکنه)....بجز اب هیچی نداشتیم واسه پذیرایی.........

انگار چشمام تازه باز میشد...تازه میدیدم خونه تقریبا خالیه.....

تازه میدیدم...اونور بازار دنیا فقطو فقط خاکستریه....

از کفشام خجالت میکشم.....

اینبار من سکوت میکردمو سرمو مینداختم پایین........

چقد تفاوت تو دنیا!!!!!!!


نوشته شده در چهارشنبه 90/12/17ساعت 10:25 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |


 Design By : Pichak