سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلنوشته های یه دختر

نمیدونست فرقش چیه....

میگفتن...شب یلدا بلندترین شبه ساله

اصلا نمیدونست واسه چی باید بلندترین شب سالو جشن گرفت و دور هم جمع شد

یه رسم چرت دیگه ی ادم بزرگا بود

به نظر اون که قشنگ نبود

اصلا به نظرش یلدا بلندترین شب هم نبود

بلندتر از اونم تجربه کرده بود... 

به نظرش روزایی که شام نداشتن... خیلی طولانی تر بودش...اصلا تموم نمیشد.....

یک شب...قده یک سال...میگذشت......

.

.

.

زمستونو دوس دارم

ولی یلدا و بلندترین شب سالو این حرفا رو نه...

اون واسه قدیم بود...

که هرکی میرفت خونه ی مادرو پدرو....

الان که اگه بخوایم یلدا رو جشن بگیریم...دور هم جمع بشیم

باید جمع شیم تو خونه ی سالمندان!

یلدا بی معنیه


نوشته شده در جمعه 91/10/1ساعت 2:27 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

تصمیم گرفتم اسم دلنوشته رو از روی متنام بردارمو.. بزارم...درد نوشت

برای نوشتن یه درد نوشت... دفترمو باز میکنم و...مینوسم:

به نام خدایی که در این نزدیکی بود

و بابا برای او رفت ...جنگید...شهید شد

به نام خدایی که در این نزدیکی بود

و میوه فروش سر کوچه برای رضایت همین خدا میوه ای در کیسه میوه می انداخت تا کفه ترازو سنگینتر شود

به نام خدایی که در این نزدیکی بود

و مادرم فقط برای خوشحالیش هر سال به فقرا شام میداد

به نام خدایی که در این نزدیکی بود

و کم کم فراموشش کردیم

میوه فروش ترازوی دیجیتالی خرید ... یک گرم هم یک گرم بود

نمیدانم پس..چرا صد گرم کم دادن به مشتری چیزی نبود

مادرم میگفت...چراغی که به خانه رواست ...به مسجد حرام است

و همه میگفتند پدرم مرد...تمام شد

به نام خدایی که در همین نزدیکی بود.... 

و جا ماند... در برگ برگ زندگی ماشینیمان...در قصه ی دهقان فداکار

به نام خدایی که در همین نزدیکی ها هست...و ما در اسمان دنبالش میگردیم

به نام خدایی که در همین نزدیکیها...گمش کردیم

به نام خدایی که منتظر است سالها... تا یک نفر.. بگوید.. لبیک

.......... و خدایی که جایش در زندگیها خالیست........


نوشته شده در دوشنبه 91/9/13ساعت 6:41 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

خیلی وقته ننوشتم

نه فقط اینجا

نه تو دفتر خاطراتم

نه تو هیچ صفحه ی مجازی

نه تو کتابایی که هنوز کتاب نشدنو... میخوام کتابشون کنم..ولی خیلی وقته شخصیتا داستان همه به حال خوددشون رها شدن

نه قلمی هست که سرنوشتشونو بنویسه

نه حتی کسی حوصله داره راجع بهشون فکر کنه

(حرف درگوشی:

... به کسی نگفتم...شماام به کسی نگید وقتی راجع به اینده و اتفاقا شخصیت کتابم مینویسم و میبینم حتی مرگشونو زندگیشون به اختیار منه...حس خدایی بهم میده... خدایه اوناام منم دیگه!)

با تمام بیکاریم وقت ندارم..جالبه...

دفتر خاطراتمم گذاشتم کنار... دارم فکر میکنم سال بعد سر رسید که خریدم توی همه برگه هاش بشینمو بنویسم...((مثه همیشه....امروزم گذشت))

توی دنیا مجازیم انقد ننوشتم که برا نوشتن باید دنبال حروف بگردم...

اما تمام اینا برا یه چیزه.......سکوت

من سکوتی میخوام که هیچ جایه دنیا پیدا نمیکنمو بهمم میریزه

این روزا.. کتابمو تمام شخصیتاشو بردارمو برم بالای کوه بشینمو به همشون سرو سامون بدم...بلاتکلیفی بده

این روزا شاید یه متنیم بزارم تویه این وبلاگ ک کلی متن توش دارمو بعضیاشو که میخونم کلی خاطره داره برام

این روزا میشینمو بازم از طلوع تا غروبو حتی صدای جارو رفتگرا تو سر ساعت 3 شبو تو دفترخاطراتم مینویسم...هرچقدم که میخواد تکراری باشه...هرسری که مینویسمشون انگار اولین باره...

این روزا میخوام دوباره قلم دستم بگیرمو... فکرامو درست کنم... 

این روزا خیلی کار دارم که باید انجام بدم..

این روزا منتظر یه اتفاق خیلی خوبم که داره واسم اتفاق میوفته و من امیدوارم که همه چی خوب پیش بره

این روزا بوی همین روزای پارسال رو میده....

این روزا بازم مینویسمو.........

نکته:... تا حالا گفته بودم چقد بدم میاد از کسایی که یه دفعه میانو تمام فکر ادمو میریزن بهم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در چهارشنبه 91/8/10ساعت 11:5 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

خدا رو گم کردم....

کسی ازش سراغی نداره؟

در قفس دلم باز مونده

ارزوهام دارن دونه دونه میپرن

دستم نمیرسه بگیرمشون

یکی خدا رو صدا کنه

من خدا رو پیدا نمیکنم....

اون دستش میرسه....

نمیخوام براوردشون کنه

فقط میخوام بگیرتشونو 

بذارتشون تو دلم

همون  جا معلقو بلاتکلیف بین مستجاب شدنو نشدن بمونن....

فقط نپرن

فقط نرن

.

نمیخوام دعایه کسی در حقم بگیــــــــــــــــــــــــــــــــره

میخوام ارزو به دل بمونم

میخوام ارزو به دل بمیرم

خدایا به حرف ادمات گوش نده

من ارزوهامو میخوام خدا

حتی براورده نشدشونو....

همشونو میخوام

.

بغضم اینسری خیلی بی تابی میکنه...

هی بالا پایین میره..... هی لگد میزنه به گلوم....

مشت میکوبه ...

به شیشه چشمام.......

زورم بهش نمیرسه

کم کم....داره میشکنه این سدرو

دیگه از کنترل من خارج شده

.

.

1-خدایا....کجایی که اینسری نمیبینمت...نمیشنومت...حست نمیکنم.....

نکنه داری باهام قایم باشک بازی میکنی؟.....

خدایا بیا..... میخوام بازم یه لیست دعا بدم بهتو...بشینم تا مستجابشون کنی

2-خدایا..... دستم بهت نمیرسه....دست تو که به من میرسه

3-میخوام برم دنبال خدا....نمیدونم کجاست....شایدم هستو جواب نمیده....میخوام برم صداش کنم...... شاید تو دعا توسل صداش کنم جوابمو بده....

4-سخت محتاج دعام.... دعام کن.... دعا کن خدا کاری کنه

5- به قول یه شعری....... تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری..... شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن......


نوشته شده در دوشنبه 91/3/8ساعت 1:42 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

این جمعه هم گذشت و نیومدی

این جمعه هم رفت تو لیست جمعه ها نبودنت...

چقد جمعه ها نبودنت دلگیره....

خواستم خودم دلنوشته بذارم... و همشو خودم بنویسم

کم اوردم......

دستم به نوشتن نرفت

چی بنویسم

بنویسم بیا.... مگه روم میشه؟ با این کارام؟

بنویسم نیا...مگه دلم میذاره؟

گفتم بذار یه شعر کپی شده بذارم..چقد این شعر میثم امانیو دوس دارم

و سکوت کنم

هیچی نگم

فقط میگم

یا صاحب الزمان من ادرکنی.......:

 

 

 

 

آقا سلام ، محض رضای خدا نیا

وقت ظهور نیست، برای خدا نیا

اخبار پشت پرده ی بسیار می رسد

بوی خیانت از پس دیوار می رسد

اول نگاه کن به سر توی  برف مان

هرگز حساب باز نکن روی حرف مان

ماها هنوز شیعه مخلص نگشته ایم

حواریون خالص خالص نگشته ایم

ماها کجا و منتظران فرج کجا؟

هیهات ؛ رفته پایه دیوار کج کجا ؟

آماده نیستیم برای ظهور تو

حیف است بین اینهمه کوفی ، حضور تو

یادت بیاورم که چه کردند با حسین؟

فریاد مسلم است می آید که یا حسین

طومارهای مردم مشرک دروغ بود

آن ندبه های "کن لولیک" دروغ بود

شد کشته بین منتظرانش  حسین من

نام تو بود روی زبانش حسین من

یادت بیاورم که فرزدق چه گفته بود؟

در باب روزگار خودش ، حق ، چه گفته بود؟

دلهای اهل کوفه اگرچه به سوی توست

شمشیرهایشان همگی روبروی توست

با دست می کشند و به پا می زنند پس

یا با تو اند یا که تو را می زنند پس

مردم کسی به فکر شما نیست؛ یک کلام

عشقت ولی مطلق ما نیست ؛ یک کلام

اقا تورا قسم که نیا سوی شهر ما

خون می شود دلت به خدا توی شهر ما

بیعت ، تمام مکر و دغل می شود برات

صفین و نهروان و جمل می شود برات

شاید تو آمدی ، کس دیگر خلیفه شد

"لعنت به آنکه پایه گذار سقیفه شد"

تاریخ شیعه غیر خیانت ندیده است

یک بارهم ادای امانت ندیده است

تک تک ، ائمه هیچ ندیدند جز جفا

یار امام یعنی ابالفضل باوفا

جان کلام اینکه نزن دست بر دلم

یک عالم مصیبت و درد است در دلم

اَین الحسین ، کو حسن ؟  ادرکنی

یا صاحب الزمان من ادرکنی

 

 


نوشته شده در شنبه 91/3/6ساعت 1:23 صبح توسط زهرا نظرات ( ) |

گاهی دلم کافر میشه .......

میگه کو پس اون خدایی که همه میگن؟

چرا ساکته؟

اگه بودش یه کاری میکرد

جواب همه حرفامو میداد

اما نمیدونم چه حکمتیه که....

تو همون لحظه ام دلم داره با خدا حرف میزنه

میگه خدایا تو کوشی؟ اگه هستی جواب بده دیگــــــــــــــــــــــــــــــه :)...

انگار میخواد لج خدا رو دربیاره تا خداام جوابشو بده

فک نمیکنه خدا که مثه خودش لجوج نیست....

خدا که مثه خودش صبرش انقد کم نیست...

خدا که انقد زود عصبانی نمیشه

فک نمیکنه...خدا که گولشو نمیخوره...

شده مثه بچه دو ساله ها که میخوان مامانشونو گول بزنن

انگار یادش میره خدا از خودشم بهتر میشناستش

خدایا....

تو کیی؟؟؟؟؟؟....که حتی وقتی دلم بهت اعتراض میکنه اروم فقط نگاش میکنیو هیچی نمیگی.....

که حتی کسی که میگه نیستی..........بازم میادو در خونه تو رو میزنه

خدایا....

من رو این کــره خاکـی خیــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ــلی غریبم

گیر کردم ـــــــــــــــــــــــــــ تو غربت ادما......

من که اهل زمین نبودم که

من تو اسمون بودم.... تو بغل تو

هنوز بدنم بوی دستا تو رومیده

هوزم سند بندگیم به نام توئه.....

خدایا...

نذار رنگ اسمون از یادم بره و به این کره خاکیو ادماش عادت کنم

نذار خاکی بشم....

خدایا من خیلی غریبم...بین بنده هات...

بین ادمای سر در گم این شهر دارم گم میشم....

ادمایی که که وقتی میگی خدا....میگن...اسمش اشناست

صب کن کمی فک کنم........

.

.

عاشق رنگ اسمونم... همرنگ توئه....

بوی تو رو میده....مخصوصا وقتی میباره

بذار پرواز کنم......... بهم بال بده..........

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 91/3/4ساعت 6:20 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |


لیله الرغائب

شب ارزوها

میخوام ارزو کنم.......

کلی دعا میاد تو سرم...

برا خودم دعا کنم؟ یه دعا شخصی؟

نه....چیزا واجبتریم هست...

برا بچه ای دعا میکنم که دلش دریاست...و با درد میخنده

 

 

نه...نه...نه...دعا میکنم........برا مردایی که شرمندن....پیش زنو بچشون

 

 

نه بهتره دعا کنم.... برا بچه ای که تو سوز سرما....نشسته.... منتظر یه عابره پیاده.........

 

 

 

شایدم...باید برا مریم کوچولویی دعا کنم که میخواد بره مدرسه..... اما باید کار کنه........

 

 

نه میخوام اینسری..... دعا کنم...... برا ادمایی که... دور شدن....از خدا......

 

فهمیدم....دعا میکنم..... برا دزدیا و کثیفیا و الودگیها و همه و همه و همه بدیها و فقرو......

اصلا بزار خلاصه کنم همه دعاهامو تو یه دعا ....خدایا...

دعا میکنم...

برا ظهور اون منجی

خداجونه من....تو که هیچ وقت نزدیو نمیزنی زیر حرفت.....

پس کجاست اون وعده داده شده؟

کجاست اون موعود؟

خدایا... تو که دل نمیشکنی.....

امشب شبه ارزوهاستا.....

خدایا........

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در چهارشنبه 91/3/3ساعت 8:2 عصر توسط زهرا نظرات ( ) |

<      1   2      

 Design By : Pichak